تبليغاتX
داداش گلی

 

 

 

خداوندگارا


اگر شعرم را طلعت و طلوعي است

، در پرتو مهر توست و سرسبزي خوشه هايش

 به لطف باران هدايت و حمايت تو .

پس كمكم كن كه سخت محتاجم به كمك و عنايت تو .

 

 

+ نوشته شده توسط سبحان در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 10:12 |

 

كي ميرسد آنروز دگر حوصله اي نيست   

                    روزي كه ميان من و تو فاصله اي نيست

                        روزي كه در گوش تو آهسته بگويم               

                                             هرچند كه دير آمدي اما گله اي نيست

 

 

+ نوشته شده توسط سبحان در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 9:27 |

 

اي آفريدگار

 

ديگر به سرد مهري خاكسترم مبين

امشب صفاي آبم و گرماي آتشم

امشب به روي توست دو چشم نياز من

امشب به سوي توست نيايشم

امشب ستاره ها همه در من چكيده اند

سرب مذاب پر شده در كاسه سرم

هر قطره اي ز خون تنم شعله مي كشد

من آتش روانم ،من آتش ترم

امشب به پارسايي خود دل نهاده ام

اي آفتاب وسوسه در من غروب كن

آن رودخانه ام كه تهي مانده ام زآب

آه اي شب بزرگ! تو در من رسوب كن 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سبحان در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 9:21 |

 

 

و آن گاه خود را کلمه اي مي يابي که معنايت منم


و مرا صدفي که مرواريدم تويي

و خود را اندامي که روحت منم

و مرا سينه اي که دلم تويي

و خود را معبدي که راهبش منم

و مرا قلبي که عشقش تويي

و خود را شبي که مهتابش منم

و مرا قندي که شيريني اش تويي

و خود را طفلي که پدرش منم

و مرا شمعي که پروانه اش تويي

و خود را انتظاري که موعدش منم

و مرا التهابي که آغوشش تويي

و خود را هراسي که پناهش منم

و مرا تنهايي که انيسش تويي

و ناگهان

سرت را تکان مي دهي و مي گويي:

نه، هيچ كدام.

هيچ كدام اينها نيست، چيز ديگري است.

يك حادثه ديگري و خلقت ديگري

و داستان ديگري است

و خدا آن را تازه آفريده است

 

 

 

+ نوشته شده توسط سبحان در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 9:7 |
 

     

 نگو کفراست

 

 

نمی خواهم خدايم بيكران باشد


نمی خواهم عظيم و قادر و رحمان


نمی خواهم كه باشد اين چنين آخر


خدا را لمس بايد كرد.
 
نگو كفر است


خدا را می توان در باوری جا داد


كه در احساس و ايمان غوطه ور باشد


خدا را می توان بوئيد


و اين احساس شيرينی است
 
نگو كفر است


كه كفر اين است


كه ما از بيكران مهربانيها


برای خود


خدايی لامكان و بی نشان سازيم


خدا را در زمين و آسمان جستن


ندارد سودی ای آدم


تو بايد عاشقش باشی


و بايد گوش بسپاری


به بانگ هستی و عالم


كه در هر خانه ای آخر خدائی هست
 
نگو كفر است


اگر من كافرم، باشد


نمی خواهم  خدایا زاهدی چون ديگران باشم


نمی خواهم خدايم را


به قديسی بدل سازم


كه ترسی باشد از او در دل و جانم
 
نگو كفر است


كه سوگند ياد كردم من


به خاك و آب و آتش بارها ای دوست


خدا زيباترين معشوق انسانهاست


خدا را نيست همزادی


كه او يكتاترين


عاشق ترين 

 

معبود انسانهاست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سبحان در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 9:4 |
         

 

من افتاب درخشان و ماه تابان را

 

بهین طراوت سرسبزی بهاران را

 

زلال زمزمه ی روشنان باران را

 

درود خواهم گفت

 

صفای باغ و چمن

 

دشت و کوهساران را

 

و من

 

چو ساقه ی نو رسته

 

باز خواهم رفت

 

و در تمامی اشیا پاک تجریدی

 

وجود گمشده ای را دوباره خواهم جست..!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سبحان در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 20:47 |

شعر ماندگار                             

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ چولاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ خسرت یارب حلال بادا

صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

.......
 
 
+ نوشته شده توسط سبحان در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 17:56 |

 

      مرا کسی نزاد خدا زاد .نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم

       کسم خدابود کس بی کسان درباغ بی برگی  زادم و در ثروت  دمیشتم

        واز چشمه ایمان سیراب شدم ودر هوای دوست  داشتن دم زدم

        و از دانش طعامم دادند                          

         و از شعر  شرابم نوشاندند 

         و از مهر  نوازشم کردند

          تا  حقیقت   دینم شد و ر اه رفتنم 

         و خیر حیاتم شد  و کار ماندنم

          و زبیائی عشقم شد و بهانه ی زیستنم ....

                                                                                                                                                                                                     ( دکتر علی شریعتی ) 

 

 

           

 

  به نامش

گاه كه نسيم  نوازشگر وعاشقانه موهايت راچنگ مي زند

 

گاه كه آفتاب صبح، چشم وروي تورابوسه مي زند

 

گاه كه غروب تلخي غمي گنگ بردلت مي نهد لحظه ي وداع

 

وگاه كه تودست ودلت مي لرزد ازعشق

 

اوهست واحساسش مي كني حتي اگرهيچ دليلي براي بودنش نباشد

 

خدارامي گويم

 

 

 

 

  

 

             تا تو بودي عشق چيزي كم نداشت

                                        خانه روشن بود و بوي غم نداشت

             در بهشتِ عشق تو ، گل مي شكفت

                                        لاله دل حسرت شبنم نداشت

             سيب سرخ خنده بر لب تازه بود

                                        باغ سبز ، دل خوشي را كم نداشت

             آفتابي بود و صبحي مهربان

                                        سايه شب جلوه بر عالم نداشت

             هم صداقت بود ، هم مهر و صفا

                                        خلوت دل احساس نامحرم نداشت

             تا تو بودي همره مجنون دل

                                        عشق آسان بود ، پيچ و خم نداشت

 

+ نوشته شده توسط سبحان در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 9:46 |

يادمان باشد

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

يادمان باشد ، سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب، دعايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم 

 

شاید تو دوباره بیایی و تا ابد در کنارم بمانی...

 

 

روزی که آخرین نگاهت را در چشمانم انداختی را فراموش نخواهم کرد...

روزی که با گرمای دستانت، دستان سردم را به رسم محبت لمس کردی را

 

 فراموش نخواهم کرد...

روزی که صدای نفسهایت در گوشم طنین انداز بود را فراموش نخواهم کرد...

روزی که به من با صفای همیشگیت که اکنون رنگی به خود ندارد گفتی از

 

خدا تمنای رفاقتی ابدی برایمان می خواهی را هرگز فراموش نخواهم کرد...

آخرین باری که صدای گرمت، گرمابخش وجودم بود و در تکه تکه ذهنم جاری

 

 گشت را فراموش نخواهم کرد...

دلم ابری بود و چشمانم همانند باران بهاری می بارید...و من با خود می

 

اندیشیدم، آری می اندیشیدم که آیا کسی جز تو می تواند در جاده زندگی

 

 همسفر لحظه لحظه هایم باشد...

اما افسوس که تو در فصل شکوفه ها برای همیشه ترکم کردی و رفتی تا

 

من همواره بر سر مزار خاطرات فصل بروم و اشک بریزم...

 

خیال مکن که خیالم تهی از خیال توست...نه، هرگز!!!

 

 فقط به حرمت متانت غرورمان است که سکوت می کنم، سکوتی به اندازه

 

 تمام فرداها و آن قدر بی صدا می مانم.

 

 که شاید تو دوباره در فصل شکوفه ها برگردی و برای همیشه به کنارم

 

بیایی و تا ابد در کنارم بمانی.....

 

 

كاش بودي تادلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود


 

كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود

 

كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود

 

كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود

 

كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود

 

كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود ..

 

  

 

 

 خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام


 خدا
رو می خوام نه واسه حل مشکل و غصه هام


 خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت


 خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت


 خدا
رو می خوام نه واسه ی سکه و پول و مقام


خدا
رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام


    


 خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده


 خدا
رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده


 خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره  

 
 خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی ذاره



 خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه 


 خدا
رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه 


 خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم  


 خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم...

 

 خدایا دوست دارم

 


 و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی


نمی دانم کجا تا کی برای چه


ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید


و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت


و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد


و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت


تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد


و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود


و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد


کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد


 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد


هنوز آشفته چشمان زیبای توام


برگرد


ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد


و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید


کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت


تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم


و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید


کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست


و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل


میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر


نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

 
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم 

 

 

 

خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری

 

لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی

 

عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم خدایا تو چگونه زیستن

 

را به من بیاموزچگونه مردن را خود خواهم آموخت. خدایا رحمتی

 

کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد و قوتم بخش که نانم را و حتی

 

 نامم را در خطر ایمانم افکنم . خدایا مگذار که ایمانم به اسلام و

 

عشقم به خاندان پیامبر مرا با کسبه ی دین با حمله ی تعصب و

 

عمله ی ارتجاع هم آواز کند. خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت

 

 پرستی که چون همه کس گیر شده است وقاحتش از یاد رفته و

 

بیماری شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده

 

باشد بیمار می نماید مصون بدار تا به رعایت مصلحت

 

حقیقت را ذبح شرعی نکنم.

 

    

                                          

خدا جون دوست دارم...........
 
 
اگر تنهاترين تنهاها شوم باز خدا هست او جانشين همه
 
 
 نداشتن هاست نفرين ها و آفرين ها بي ثمر است اگر
 
 
 تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول و 
 
 
کينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من
 
 
 هستي اي پناهگاه ابدي تو مي تواني جانشين همه بي
 
 
پناهي ها شوي.

 

 

ستاره    

 بامن امشب چیزی از رفتن نگو

نه نگو از این سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو

کاش می شد لحظه هارا پس گرفت

کاش می شد از تو بود و تا تو بود

کاش می شد تا همیشه با تو بود

کاش فردا را کسی پنهان کند

لحظه را در لحظه سرگردان کند

کاش ساعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند



با من از آغاز این مردن نگو...
 
 

 

ستاره

   

 

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم !

گر در خویش شکستیم صدایی نکنیم  

 

خوب بسازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم  

 

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیر خطا هست خطایی نکنیم 

 

و به هنگام عبادت سر سجاده ی عشق

جز بر دل محبوب دعایی نکنیم 

 

باور خویش بدانیم خدا یاران را

جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم 

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم 

 

گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان

با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم 

 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم

 

دوستداری نبود بندگی غیر خدا

بی سبب بندگی غیر خدایی نکنیم

 

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از اینکار ابایی نکنیم 

 

 

                

           

 

دراین شبهای تنهایی....

 

غم انگیزاست تنهایی .... 

 

          به امید نگاهی تلخ که می آیی...

 

               به احساست قسم یک شب ....

 

دلم می میرداز حسرت....

 

    ومن آهسته می گویم .......

 

                        توهم دیگر نمی آیی...

 

 

           

 

 

 

دلم برای کسی تنگ است


که چشمهای قشنگش را


به عمق آبی دریا می دوخت


و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند


دلم برای کسی تنگ است


كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد


و پري دلم را با وجود خود خالي


دلم برای کسی تنگ است


کسی که بی من ماند


کسی که با من نیست


دلم برای کسی تنگ است


که بیاید


و به هر رفتنی پایان دهد


دلم برای کسی تنگ است


که آمد


رفت


...... و پایان داد


کسی ....


کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

 

....كسي كه دوستش دارم ....

 

عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!

 

...دلم براي تو تنگ است ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سبحان در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 9:32 |